|
این تارنما به اندیشه ناسیونالیسم و مباحث مربوط به آن خواهد پرداخت.
|
پیشگفتار
شوربختانه در بسیاری از موارد برخی نومورخان ما بی آنکه آگاه باشند، تیشه بر ریشه تاریخ پرشکوه ایران زمین زده و با نادیده گرفتن بخشی بزرگ از تاریخ گذشته میهنمان، پیشینه ی تمدن ما را به 2500 سال محدود کرده اند. کارهایی چون"پارس" نامیدن ایران و جدا نمودن قوم ماد، از همان دسیسه هایی سرچشمه می گیرد که در تلاشند ایران را کشوری تازه و بی هویت بنمایانند و روم و یونان باستان را ، سرور تمدن جهان معرفی کنند.
در اینجا بر آن شدیم که یک دوره از تاریخ پرشکوه ایران که نخستین گام را در راه بزرگی ایرانزمین برداشت و نخستین امپراتوری بزرگ ایران را پی افکند، بپردازیم. ایران آمیزی است از اقوام آریایی ماد ، پارت و پارس. هریک از این ها به سهم خود خدمتی بزرگ به ایران کرده اند که نمی توان یکی را بر دیگری برتری داد، از بنیان گذاری امپراتوری ایرانزمین به دست مادها گرفته تا قیام دلاورانه ی پارت ها بر بیگانگان و امپراتوری گسترده ایران هخامنشی و رسیدن به اوج اقتدار نظامی و سیاسی در دوران ساسانیان.
از بخت بد ، تاریخ مادها همچون تاریخ هخامنشیان آشکار نیست و دلیل آن را باید این دانست که تمام کتاب های ایران (چه تاریخی و چه علمی) در هجوم اسکندر گجستک سوزانده شد. مادها همچون هخامنشیان با یونانیان برخورد نداشتند که مورخانی یونانی شرح حال آنها را بنویسند و برای آیندگان باقی بگذارند. این است که بخشی بزرگ از تاریخ ماد کاملا تاریک است و دانسته های مورخان در برخی موارد چندان زیاد نیست.
اقوام پیش از حکومت ماد
پیش از آغاز اتحادیه ماد در کوه های زاگرس مردمانی می زیستند که تا مدتی تصور می شد که از اقوام پیش آریایی ایران زمین می باشند. امروزه بسیاری بر آنند اقوام گوتی را قومی پیش آریایی بنمایانند، حال آنکه اسناد تاریخی و پژوهش های زبان شناختی جای تردیدی در آریایی بودن آنها باقی نمی گذارد. این گونه سخنان از نظریات کهنه و منسوخ مهاجرت آریایی ها در 3000 سال پیش سرچشمه می گیرد و به همین دلیل تا مدت ها پیش این اقوام را آریایی نمی دانستند، با پژوهش های تازه و دگرگونی نظریات نژادی پیرامون خواستگاه آریاییان که به سوی آناتولی و یا قفقاز تغییر یافته، و همچنین عقب رفتن زمان مهاجرت آریاییان، امروزه چند چیز برای ما روشن شده است، نخست اینکه زمان مهاجرت آریایی ها بسیار دورتر از آن چیزیست که زمانی گفته می شد و به 5-6 هزار سال پیش باز می گردد، دوم آنکه با تغییر جایگاه نخستین آریایی ها از سیبری و اروپا به سوی قفقاز و شرق آناتولی، احتمال مهاجرت های چند نوبتی به فلات ایران بسیار بالا می رود می توان پنداشت که گوتی ها زودتر از دیگر اقوام ایرانی به سوی فلات ایران رهسپار شده اند.
گوتی ها در زاگرس ساکن شدند و حکومتی نسبتاً نیرومند – با توجه به آن زمان – تشکیل دادند و سرزمین های آنها را نواحی کردستان و آتروپاتن تشکیل می داد. گوتی ها را می توان با مادها یکی دانست، در سالنامه های بابلی در بسیاری از موارد از پادشاهی مادها با نام "سرزمین گوتی ها" نام برده اند، در جایی دیگر گفته شده "گوتی ها به پای شاهان ماد افتادند" و این به خوبی روشن می کند که
1- گوتی ها با مادها خویشاوندی نژادی داشته و بنابراین آریایی و ایرانی بوده اند.
2- موج دوم مهاجرت آریایی ها به فلات ایران که در اینجا مادها خویشاوندان دیرین خود را که پیش تر از آنها به سوی زاگرس رهسپار شده بودند ، زیر فرمان خود در آورده و در خود حل می کنند.
در آریایی بودن اقوام "کاسی" هم دیگر تردیدی باقی نمانده و ایشان هم چون برادران نژادی خود "گوتی" ها اقوامی مهاجر به غرب ایران بوده اند.
به سوی یکپارچگی
در دورانی که حکومت آشور با تازش های چپاول گرانه خود به طایفه های آریایی می تاخت، باید نیرویی در برابر این حکومت خونریز پدید می آمد. دیاکو که به عنوان نخستین پادشاه ماد از او یاد می شود، با اتحاد با کشورهای آریایی تبار ماننا و اورارتو، عملاً دشمنی خویش را با آشوری ها نشان داد. ولی کاری از پیش نبرد و با شکست هم پیمانش، کشور ماد نیز مورد تهاجم سپاهیان آشور قرار گرفت و در این تهاجم مادها شکست خورده و دیاکو و خانواده اش به اسارت درآمدند. حمله آشوریان به ماد جز یک چپاول گری چیزی نبود و پس از آتش زدن چندین آبادی و و به غارت بردن اموال آنها و تسخیر زمین هایی، به سوی آشور بازگشتند. به احتمال فراوان همین تهاجمات وحشیانه پارس ها را واداشته بود که از نواحی کنار دریاچه ارومیه به جنوب فلات ایران کوچ کنند.
اتحادیه نوپا و مصمم ماد دیگر شکل گرفته بود و حمله آشوریان نتوانست آن را نابود کند، به ویژه اینکه به دلیل رشته کوه های زاگرس، آشوریان بخت چندانی برای گذر از این دیوار طبیعی نداشتند، چون مادها که اینک یکپارچه شده بودند، می توانستند با ساماندهی مردان جنگی در گذرهای کوهستانی راه را بر آشوریان ببندند و از درآمدن آنها به درون خاک خود جلوگیری کنند. در خلال نبردهای پس از دیاکو یکی از شاهان آشور در نبرد با مادها به کشتن رفت و این موضوع قدرت مادها را در نزد دشمنان بیش از پیش ساخت.
در دوران حکومت فره ورتیش مادها این قدرت را در خود دیدند که بتوانند خاک آشور را مورد تهاجم قرار دهند. فره ورتیش ابتدا نیروی جنگی ماد را سازمان داد و در همان حال برنامه یکپارچگی قبایل آریایی را دنبال کرد و توانست قبایل بیشتری را وارد اتحادیه نماید، پس از این کارها به سوی خاک آشور تاخت و در جنگی که میان مادها و آشوری ها در گرفت، در میدان نبرد کشته گردید و مادها به ناچار عقب نشستند.
پس از آن خشتریه پادشاه دیگر ماد به آشور تاخت و نتوانست بر آشوریان چیره گردد، به همین دلیل سیاستی مداراگر را با آنها در پیش گرفت و در آن زمان به تحیکم پایه های پادشاهی و ارتش خود پرداخت تا بتواند در فرصتی مناست کار آشوریان را بسازد. این فرصت در زمان پادشاهی او پدید نیامد و جانشین او هوشختر همچنان این برنامه را دنبال نمود.
هوخشتر(کیخسرو)
نخست باید بگویم که هوخشتر که یونانیان او را "کیاسکار" خوانده اند، همان کیخسروی شاهنامه می باشد. (منظور این است که این دو واژه یکی هستند، نه اینکه کیاکسار حتماً همان شخصیت کیخسروی شاهنامه باشد)، در اینجا بی آنکه بخواهیم به "شباهت ظاهری" دو واژه بنگریم، کاملا آشکار است که دو نام "کیاسکار" و "کیخسرو" ریشه ای مشترک داشته اند، همان دو نام "کوروش" و "سایروس" که اولی پارسی و دومی تلفظ یونانی آن است.
در چنین دورانی (625 پیش از میلاد) هوخشتر به پادشاهی ماد رسید. او همچنان اهداف پادشاهان پیشین را ادامه داد، بسیاری از قبایل ایرانی در فلات ایران را مطیع نبود و پارس ها را نیز واداشت که به اتحادیه بپیوندند. بدین صورت ایران برای نخستین بار به زیر یک پرچم در آمد. پس از تشکیل یک ارتش نیرومند از سواران و پیادگان، تازش گسترده ماد به آشور آغاز گشت.در آغاز با پیشروی برق آسای مادها در خاک آشور، نینوا به محاصره ایرانیان در آمد، ولی تهاجم سکاها به خاک ماد این نقشه را نیمه تمام گذاشت و شاه ماد مجبور شد که به مقابله با سکاها بپردازد و پس از مدتی آنها را از میان بردارد. بر خلاف یاوه گویی های هرودوت، سکاها ماد را نگرفتند، بلکه با ورود به قسمتی از خاک ایران به صورت نیرویی خود سر و سرکش باقی ماندند و همچنان به غارت و باجگیری می پرداختند. از آنجا که سرکوب یک چنین نیروی دلاور و وحشی سبب تحلیل رفتن بسیاری از ارتش ماد می شده و نقشه تسخیر آشور را غیرممکن می ساخته، شاه ماد تمام سران سکاها را به یک میهمانی فراخواند و به هنگام مستی نابودشان ساخت. در آن هنگام بود که اسکیت ها یا از خاک ماد گریختند و یا به سر بر فرمان آنها نهادند.
آغاز پیشروی و نابودی آشور و تشکیل شاهنشاهی ایران زمین
دیگر زمان حمله نهایی فرا رسیده بود. ارتش گردآمده از قبایل آریایی به فرماندهی شاهنشاه هوخشتر (کیخسرو) به سوی آشور رهسپار شد و ابتدا با بابلی ها – که بر ضد آشور به پا خواسته بودند – پیمان اتحاد بست. سپاهیان مدافع آشور در هم کوبیده شدند و به سوی نینوا گریختند. ایرانیان به دنبال آنها به سوی نینوا رفته و پس از محاصره ای، شهر را تسخیر کردند. با ویرانی نینوا به دست ایرانیان، عمر این دولت خونخوار عملاً به سرآمد. بر اساس توافق حاصل شده میان مادها و بابلی ها، سرزمین های فتح شده را ایرانیان تصاحب کردند و اموال غارت شده شهرها را بابلی ها. بر همین اساس ایران به قدرت برتر جهان آن روزگار بدل گشت. از آنجا که هوخشتر به دنبال فتوحات و پیروزی های بیشتری بود، پس از شکست کامل آشوری ها به سوی باختر راند تا لیدیا را نیز به تصرف در بیاورد، نبرد خونین ایرانیان و لیدیایی ها با پیروزی های ایرانیان همراه بود و تا رود هالیس سرزمین ایران گسترانده شد، ولی پیش از آنکه هوخشتر بتواند کل آسیای کوچک را تسخیر کند و لیدیا را براندازد، خورشید گرفتی سبب شد که هر دو طرف جنگ با پادرمیانی پادشاه بابل و کیلیکیا دست از جنگ بکشند. با تسخیر این سرزمین های وسیع و نابودی آشور، شاهنشاهی ایران زمین در جهان مطرح شد و ایران برای نخستین بار به ابرقدرتی جهانی بدل گشت و این عنوان را تا پایان حکومت ساسانیان دارا بود.
با درود، ابتدا باید بابت دیرکرد در به روز رسانی تارنما پوزش بخواهم، مشکلات زندگی دمی انسان را آسوده نمی گذارند و انسان مدام از کم زمانی نالان است... زین پس به صورتی کاملا جدی به تارنما خواهم پرداخت و تلاش خواهم کرد که فاصله زمانی میان نوشته های جدید را به نحو محسوسی کاهش دهم.
***
دیروز بر حسب اتفاق نگاهی به کتاب "جامعه شناسی ۲" سال دوم دبیرستان خود انداختم و در صفحه ۶۵ پیرامون ماجرای انوشیروان بزرگ که رشوه ی کفشگر را رد می کند و بین یک ثروتمند و فقیر در عدالت، تفاوت نمی گذارد، تحریفی بزرگ صورت گرفته بود. در این ماجرا انوشیروان ، رشوه یک کفشگر ثروتمند را که خواهان دبیر شدن فرزندش بود، رد می کند و نمی گذارد که فرزند این کفشگر، به رده دبیران وارد شود.
ولی کتاب با نقشی کاملا مزورانه و میهن ستیزانه ماجرا را برعکس کرده بود و رشوه خواری را امری نیک نشان داده بود! در کتاب نوشته شده:
" به راستی ایرانیان دوره ساسانی چه عقایدی داشتند که تصور می کردند اگر پسر کفشگر به رده ی دبیران وارد شود، خطا و بی عدالتی بزرگی رخ داده است؟ ما اکنون چه عقایدی داریم که وقتی به گذشته می نگریم، این نوع تمایز های انتسابی را ناعادلانه می دانیم؟"
گویا آموزش و پرورش ایران که حامی درجه یک تازیان است، با هر چه که نام ساسانیان را در بر داشته باشد ، دشمنی می ورزد و کار را به جایی می کشاند که در سه خط نوشته، اخلاق تمام ایرانیان دوران ساسانی را به زیر سوال می برد و رشوه خواری را امری نیک نشان داده و این کار بزرگ انوشیروان را بد جلوه می دهد... و چه بسیار احمق هایی هستند که طبیعت آنها را برای نوکری و اطاعت پدید آورده است و خیلی راحت فریب این سفسطه های ناشیانه را می خورند.
اگر انوشیروان طلای فراوان آن کفشگر را تحویل می گرفت و فرزندش را دبیر می کرد، آیا به دیگر کفشگران که توانایی مالی این را نداشتند که بتوانند با اهدایی چنین هدایایی فرزند خود را دبیر کنند، ستم نمی رفت؟
آموزش و پرورش در یک اقدام بسیار کثیف و کارشده و مزورانه در صدد است که جوانان ایرانی را از هرآنچه که با ایران پیش از اسلام مربتط باشد، بیزار کند. اینها می خواهند اعتماد به نفس و غرور ملی ایرانیان را از همان دوران نوجوانی از میان ببرند. آیا آموزش زبان مشتی تازی به جوانان ایرانی، توهین به کشور ایران نیست؟ برای چه دانش آموزان باید وقت ارزشمند خود را صرف آموختن زبانی کنند که دشمنان خونین میهنشان به آن زبان سخن می گویند؟ اگر آموختن زبان انگلیسی در جهت رفع نیازهای خود در کشورهای خارجی و خواندن مقالات انگلیسی به کارمان می آید، زبان تازیان جز اتلاف وقت چه سودی برایمان خواهد داشت؟
جدا از اینها، کلاس های درس دینی و عربی، شده مکانی برای یاوه گویی معلمان خود فروش که ذهن دانش آموزان را شستشو داده و نسبت به تازیان خوشبین سازند... که هزاران دروغ و سفسطه برای توجیه یورش وحشیانه تازیان بیاورند.
چرا تمرکز درس تاریخ به خصوص در رشته های ریاضی ، تجربی و فنی و حرفه ای، به روی دوران ننگین قاجار است؟ دلیلی جز تضعیف غرور ملی و حس میهن پرستی نوجوانان ایرانی می تواند داشته باشد؟ حتی در تاریخ رشته انسانی که از دوران پیش از تاریخ آغاز می گردد، بیشتر کوشش ها برای کوبیدن ساسانیان به عمل آمده و نویسندگان نسبتاً "حرامزاده" ی این کتاب طوری از ساسانیان سخن می گویند که تو گویی یک قوم بیگانه و ستمگر بوده که بر ایران زمین حکم می رانده است... در شرح تاریخ ساسانیان، تازیان کشتارگر و وحشی همواره چون فرشتگانی نجات بخش نمایانده می شوند...
به راستی کدام کشور این چنین بر گذشته ی خویش می تازد و دشمن خونین خود را می ستاید؟
هدف دروس تاریخ در دوران تحصیل یک نوجوان ایرانی فقط یک چیز است : به بار آوردن نوجوانانی که ذره ای از ناسیونالیسم بهره ای نداشته باشند و دشمنان دیرینه میهنشان را بپرستند.
اوباشگری برخی ناسیونالیست نماهای غربی و استفاده ی دستگاه های تبلیغاتی یهود و دولت های آلوده ی امپریالیستی از این کارها سبب شده که همگان گمان برند نژادگرایی چیزی جز خودشیفتگی قومی و تحقیر دیگر نژادها نیست.... این چنین تحریفی را همان دشمنان ناسیونالیسم در این جنبش وارد نمودند تا مگر بتوانند ابتدا آن را از اصل خود دور ساخته، به کلی منحرف نموده و تهمت و افترا زنند و سپس نابود سازند.
نژادگرایی و ضرورت اصلاحِ نژادی :
خوانندگانی که این نوشتار را می خوانید، آیا دوست دارید که فرزندی عقب مانده و معلول داشته باشید؟ آیا تحمل داشتن یک برادر ناقص الخلقه را دارید؟ آیا زمان پایان بخشیدن به این فجایع ژنتیکی فرا نرسیده است؟ شخصی که کور مادرزاد به دنیا می آید ، تاوان چه گناهی را باید بدهد؟ تاوان نازک دلی و خودخواهی ما را که او را از بدو تولد خلاص نکرده و به این زجر ابدی محکوم ساخته ایم؟ تاوان بی خردی یک جامعه که بیماران ژنتیکی را عقیم نکرده است و به آنها اجازه ی بچه دار شدن داده است؟ در باب این مورد مهم چه بسیار چرندیاتی که گفته نمی شود.... از جمله "داشتن حق زندگی"، و "ما مسئول مرگ دیگران نیستیم"..... چنین اشخاصی که بی تردید بسیار خودخواه و حراف هستند، حاضرند که ذره ای احساساتشان جریحه دار نگردد، ولی یک انسان تا ابد در زجر بی دست و پایی ، نابینایی و دیگر نقص های جسمی در جهنم خود زندگی کند و بمیرد، بی آنکه کوچکترین بهره ای از زندگی ببرد و اجتماع را کوچکترین سودی برساند.... و چنین انسان های حراف هر گاه با چنین مواردی مواجه شوند، روی بر می گردانند ، زیرا توانایی بیرون آمدن از رویای دروغین خود را ندارند... در چنین مواقعی گفته می شود "آن کودک را چه گناهیست که در بدو تولد خلاص شود"؟ و اما باید به آنها گفت، او را چه گناهیست که باید تا یک عمر رنج ببیند؟ و اجتماع را چه گناهیست که باید بار زندگی بی ثمر او را بر دوش گیرد؟
جدا از تمام این مسائل، باید گفت تمامِ این نارسایی های جسمی ، ریشه ی ژنتیکی دارد. رحم بر یک بیماری ژنتیکی، در واقع بی رحمی بر هزاران انسانیست که از نسل او به وجود می آیند و ممکن است به همان نارسایی او دچار گردند... بی رحمی بر اجتماع است. بی مسئولیتی در مقابل سرنوشت مردم کشور است. هدر دادن ثروت جامعه ایست که از زجر و زحمت دیگر مردمان به دست آمده است....چرا یک بار احساسات را کنار نگذاریم و یک جامعه ی سالم را به نسل های بعد اهدا نکنیم؟ و چه خودخواه و بیرحم هستند پدر و مادرانی که یک نوزاد فلج مادرزاد را نگاه می دارند.... شعار دادن و وراجی کردن کاری بسیار آسان است، به همین دلیل برخی بی آنکه بتوانند آن زجر دائمی را در ذهن خود باز سازی می کنند، دلشان به حال آن شخص می سوزد و می گویند "هر موجودی حق حیات دارد"، چنین چرندیاتی که در پی اثباتش هم بر نمی آیند، جایی برای بحث با این فرقه ی نادان باقی نمی گذارد.
اگر فرضاً از دوران نوزدای عقب ماندگان ذهنی و عقب ماندگان جسمی، گذشته باشد و دیگر نتوان آنها را خلاص نمود، می توان خیلی آسوده آنها را عقیم کرد تا دست کم این نارسایی ژنتیکی، دامن نسل های بعد را در بر نگیرد. نمی توان انتظار داشت که با یک نسل سترون سازی بتوان به کل ریشه ی چنین اختلالاتی را سوزاند، ولی دست کم می توان آن را کمتر نمود و نسل در نسل پیش رفت تا تقریبا ریشه کن شود.
بهنژادی، گامی به سوی جامعه ای نیرومند و پیشرفته:
بهنژادی چیست؟ کوتاه و مختصر باید گفت که گزینشیست از برترین ها، چه از نظر جسمی، چه هوشی و چه زیبایی و چه سلامتی ... پس از اجتماع این گروه، باید آنها را به زاد و ولد و داشتن فرزندان بسیار واداشت تا طی چند نسل بتوانیم آنچه را که امروز "نابغه" خوانده می شود، به حدی برسانیم که یک عنصر جمعیتی مهم را در ایران زمین تشکیل دهند... با این کار، در طول چند صد سال می توان مردم ایران را به باهوش ترین، زیباترین و تندرست ترین مردم جهان بدل نمود و آرزوی "نژاد برتر" را به یک حقیقت شیرین بدل ساخت. بر هیچ کس پوشیده نیست که پیشرفت یک ملت رابطه ای مستقیم با میزان هوش مردم دارد.
از آنجا که همیشه حسودان ایران زمین و حرامزادگان پست نژاد فراوانند، چشم دیدن چنین جامعه ای زیبا، نیرومند و باهوش را ندارند و به احتمال داغ "تبعیض" را بر این کار بزرگ خواهند نهاد و در پی توقفش برخواهند آمد. آنها نمی خواهند زنده باشند، ولی ببینند مردمانی برتر و سرتر از آنها وجود دارد، از این روی بر چنین کار بزرگی به چشم حسد خواهند نگریست. حال آنکه گزینشی از "برترین" ها و اختلاط میان آنها، نه خطری برای مردم پایین تر از آنها دارد و نه برای ملت تهدیدی به حساب می آید. با این حساب چون هیچ مانعی برای این کار وجود ندارد، تنها عامل بازدارنده ی آن همانا "حسد" و "تنگ چشمی" توده های نالایق می باشد.
ادامه دارد...
خسروپرویز ساسانی – قسمت دوم.


شیرویه فرزند خسروپرویز - که از مریم همسر رومی اش بود - و تنی چند از آرامش طلبان بزدل که از ادامه ی جنگ می ترسیدند،پس از از آن کودتای ننگین خسروپرویز را به محاکمه کشاندند. شرح این محاکمه که در تواریخ معتبر ثبت شده، به خوبی وسعت فکر شاهنشاه را آشکار می سازد و هر میهن پرستی را در خشم و غم فرو می برد، غم از دست دادن چنین شخص بزرگی در آن دوران بحرانی و وخیم و خشم از تازیانی که مدام این شاهنشاه را مورد توهین قرار داده و تلاش بر مخدوش کردن چهره ی او نموده اند.
این تازی گرایان مدام از زن بارگی و شهوت رانی و نیرنگ بازی خسرو سخن رانده اند و تلاش نموده اند او را مردی جاه طلب، بی رحم ، هوس ران و مال دوست... بنمایانند.
ولی آیا شخصی با چنین خصوصیاتی زحمت یک جنگ بسیار سنگین را بر دوش خود می افکند؟ و یا در حرمسرای خود به عشق بازی با معشوقگان سرگرم می گردد؟ چه شد که خسرو به روم تاخت؟ دلیلی جز میهن پرستی و بیگانه ستیزی او و بازپس گیری سرزمین های ایرانی می توان یافت؟ برخی با اشتباهی عمدی مدام این شاهنشاه نیرومند را با شاه سلطان حسین صفوی مقایسه می کنند.
مدارک و اسنادی که پیش روست، خلاف این اتهامات را نشان می دهد، از جمله آشکار است که خسروپرویز در حین جنگاوری و بیگانه ستیزی خود، فردی هنردوست و سازنده بوده. در دوران خسروپرویز بود که موسیقی ایران به اوج شکوفایی رسید و موسیقیدانان بزرگی چون باربد و نکیسا به دربار ساسانی راه یافتند و هنر ساسانی به اوج شکوفایی رسیده و تکامل یافت.
تازیان، مسلمانان و تازی پرستان مدام از زن بارگی خسروپرویز سخن رانده اند و اغراق را تا جایی پیش برده اند که گفته اند خسروپرویز 12000 زن و دختر در حرمسرای خود نگاه می داشته است، برای اثبات چرند بودن این سخن همین بس بگویم که خسروپرویز از سال 590 تا 628 میلادی پادشاهی کرد که جمعا می شود 38 سال که حدودا 13900 روز می شود. چه کسی باور می کند که خسروپرویز 38 سال از پادشاهی خود را هر روز به یافتن یک زن و ازدواج با او گذرانده باشد؟ آن هم با وجود دردسرهایی بزرگ چون جنگ با بهرام چوبین، نبردی 27 ساله با امپراتوری روم و جنگیدن با یاغیان شرق امپراتوری و نبرد با ترکان و اعراب حیره.
آن طور که ایران ستیزان و میهن فروشان می گویند، هیچ زن زیبایی در امپراتوری ساسانیان در امان نبود و هر آن ممکن بود توسط عوامل خسروپرویز ربوده شده و به کاخ پادشاهی تیسپون برده شود.
تجربه، عقل و منطق به ما می گوید اگر مردی با این کارها بر کشور حکم براند، به زودی منفور توده های مردم خواهد شد. ولی ملت ایران نه تنها از شاهنشاه نفرتی نداشتند، بلکه او را چون پدری می نگریستند و 27 سال به فرمان او با دشمن دیرین ایران جنگیدند و به آن فتوحات گسترده دست یافتند. وقتی جنگجویان و مردم یک کشور ناراضی باشند، آن پیشرفت های بزرگ نظامی، اقتصادی و فرهنگی به بار نمی آید.
در روزگار پارت ها و ساسانیان امپراتوری روم در خاور هرگاه فرصتی می یافت، به مرزهای ایران می تاخت و چند شهر را به تصرف در می آورد، می توان گفت در تمام اوقات ایرانیان به نبرد رومیان شتافته و مناطق تسخیرشده را گاه با زور و گاه با دیپلماسی باز می ستاندند و روم را وادار به پرداخت غرامتی سنگین می نمودند، در چنین مواقعی سازشی میان طرفین حاصل می گشت و روم متعهد می شد که به این صلح وفادار بماند و مرزهای جدید را به رسمیت بشناسد. ولی گویا وفای به عهد در خون رومیان نبود. چرا که به محض یافتن فرصتی دوباره به مرزهای ایران می تاختند و به سرنوشت پیش دچار می گشتند.
خسروپرویز که مردی خردمند با آرزوی های جسورانه و اهداف بلندپروازانه بود، افق های دوری را می نگریست، او بر آن بود این حکومت خیانت پیشه را برای همیشه منقرض سازد و مرزهای ایران را به پیش از هجوم اسکندر گجسته برساند. شاه شاهان تقریبا در رسیدن به این هدف بزرگ و دشوار نزدیک بود و چیزی هم نمانده بود کنستانتینا - تختگاه روم باختری - را بتسخیر کند ،ولی افسوس بدشانسی بزرگی گریبانگیر ایرانیان شد و نه تنها سرنوشت ایران، بلکه سرنوشت جهان را دگرگون ساخت و تمدن بشری را قرن ها از غافله ی پیشرفت بشری به عقب انداخت.
در نوشته هایی که تلاش بر این بوده که دولت ساسانی را وحشی و سفاک بنمایانند، گفته های خودشان با هم متناقض است و این به خوبی این مسئله را روشن می کند که هدف آنها از کوبیدن ساسانیان، توجیه هجوم وحشیانه ی تازیان می باشد تا دم از نجات ایرانیان از یک حکومت ستمگر بزنند و اعراب را ناجی نام گذارند. این ها برای بسط دادن سخنان خود چرندیاتی گفته اند و شایعاتی بافته اند که توسط مردم ناآگاه چون وحی مطلق پذیرفته شده، بی آنکه پیرامون درستی یا نادرستی آن کنکاش کنند.
یکی از شایعات بزرگ و دروغ های حیرت آور این می باشد که در حکومت ساسانیان فقط طبقه ی موبدان و دبیران حق فرا گرفتن خواندن و نوشتن داشته اند. در ایرانشهر خط اوستایی اینگونه بود، یعنی فقط موبدان حق فراگیری آن را داشتند؛ افزون بر این کسی را به طبقه ی دبیران راه نبود. همین مسئله باعث شده امثال کریستین سن و دیگر بیگانگان به گسترش این شایعه دامن زنند و ملت ایران را مردمی بی سواد و بی فرهنگ نشان دهند. درصورتی که خطوطی جز دین دبیره برای عموم آزاد بود. تا مردم یک کشور باسواد و با شعور نباشند، پیشرفت های فرهنگی و علمی پدید نخواهد آمد. مورخان عرب و مسلمان هم در بسط این دروغ بزرگ بی تاثیر نبودند و به احتمال بسیار می خواسته اند چهره ای وحتنشاک و ستمگر از دولت ساسانی ترسیم کنند تا بگویند اعراب ایرانیان را از بی سوادی رهانیدند. وقتی ما به تاریخ می نگریم، خواهیم دید که فلاسفه ی یونانی از تنگ نظری امپراتوران روم به ایران می گریختند تا در دانشکده ی بزرگ "گندی شاپور" به تحصیل بپردازند. چه در ایران بود که یونانیان، از بیزانس به ایران می گریختند؟ امروزه فرار مغزها به سوی کدام کشورها صورت می گیرد؟ یک محقق آلمانی می رود در عربستان تحصیل کند؟ بر کسی پوشیده نیست که تازیان بس از تسخیر تیسپون تختگاه ایران، کتابخانه ی بزرگ ایران را به آتش کشیدند و همین نکته به خوبی دانش ستیز بودن اعراب را آشکار می سازد.
کریستین سن در جایی پیرامون خسروپرویز چنین می نویسد: «از همه ی پادشاهان در دلیری و نفاذ رای و احتیاط پیش بود. بنابر آنچه روایت کرده اند در نیرو و شهامت و کامیابی و جهانگشایی و گردآوردن خواسته و گنج و یاری بخت و مساعدت آن روزگار کار او به جایی رسید که هیچ پادشاهی نرسیده بود...»
هرچند منابعی چون طبری در کتاب او اثراتی منفی گذاشته، ولی تعصب او در بسیاری از جاها آشکار است که سعی در برتر جلوه دادن تمدن روم و پست نشان دادن ایرانیان دارد و دروغ هایی شاخدار بر زبان جاری کرده است.
در این که طبری یک مسلمان دو آتشه بود شکی نیست، این شخص با بی شرمی تمام، شاهنشاه بزرگ ایران را به یک بهشت و دوزخ می فروشد و از ترس آخرت و کور تعصبی اش صفاتی عجیب را به خسرو پرویز نسبت می دهد. البته چون به گمان آنها خسروپرویز نامه ی پیامبر اسلام را پاره کرده بود، از او کینه داشتند. ورنه این کار خسروپرویز - اگر هم صورت گرفته باشد -، یکی از افتخارات اوست و نشان دهنده ی حس بیگانه ستیزی و میهن پرستی او می باشد. مسلمین و تازی گرایان چنین خواهانند که خسرو به محض خواندن نامه ی پیامبر می بایست سر به فرمان می آورد و مسلمان می شد و جهاد اسلامی را هم در ایران به اجرا در می آورد . هرچند جمعی بر آنند که این موضوع جعل مسلمین می باشد و اصلا سفیری از تازیان به دربار خسرو پرویز پای ننهاده است که خسرو نامه ی پیامبر اسلام را پاره کند. این ها همه سبب کینه ی مسلمین از اوست و کار تاجایی پیش رفته که شخصی چون ثعالبی مورخ مسلمان چنین می نویسد:
« خسرو را گفتند که فلان حکمران را به درگاه خواندیم و تعلل ورزید، پادشاه توفیع فرمود که :اگر برای او دشوار است که به تمام بدن نزد ما آید، ما به جزیی از تن او اکتفا می کنیم، تا کار سفر بر او آسان تر شود، بگویید سر او را به درگاه ما بفرستند » (!!)
اینگونه کارهای هزال گونه و بی وقاری ها مدام از خلفای بنی امیه و عباسی سر می زد، ولی در تاریخ ایران این گونه کارها مرسوم نبود. حال جلعی بودن این روایت بدون منبع ثعالبی، از عباراتی چون "فلان حکمران" به خوبی آشکار است، ضمن آنکه درباریان را چندان قدرتی نبود که بتوانند حکم شاهنشاه را صادر کرده و حاکمی را به دربار بخوانند. به خوبی نمایان می شود که این شاه نیرومند چه هراسی در دل مسلمین افکنده بود که اینگونه از او کینه بر دل دارند و مدام در تخریب او کوشیده اند و می کوشند.
برخی از هم میهنان ناآگاه پا در جاپای مسلمین نهاده اند و این پادشاه بزرگ را موررد توهین قرار می دهند، به راستی اگر کوروش پس از فتح بابل در نبردی کشته می شد و شیرازه ی امپراتوری هخامنشی با هجوم اقوامی دیگر از هم می گسیخت، این نادانان اکنون کوروش را هم به همین چوب می زدند و چنین می گفتند که با جنگی که به ضرر کشور بوده، زمینه ی نابودی ایران را فراهم کرده است.
ولی تاریخ همواره پاسخی به میهن فروشان تازی گرا و خائن می باشد و روزی فرا خواهد رسید که ناسیونالیسم ایرانی با خون مردم ایران خواهد آمیخت و آنگاه ایران دیگر جایی برای خائنان خود فروش نخواهد بود.